از جنگ بیزارم از صلح بیزارم نسبت به این هر دو حس بدی دارم وقتی که جنگ آمد بابای ما را برد وقتی که صلح آمد زهرای ما را برد وقتی که جنگ آمد بارید خمپاره پروانه مان پر زد از توی گهواره وقتی که صلح آمد شد وضع ما بد تر حس می کنم این را در گریه مادر این ها همه حرف است اینها دروغین است دنیا همه امروز مثل فلسطین است از جنگ بیزارم از صلح بیزارم در این جهان تنها یک آرزو دارم یک کوچه ی آرام یک خانه می خواهم بابا و زهرا و پروانه می خواهم ماهنامه انتظار نوجوان / فروردین ????
باریده آلاداغ احساس
قلبم شده حالی به حالی مانند باران بهاری توی خراسان شمالی در آسمان و خاک اینجا گل کرده ام چون غنچه ای ترد بر گونه نازک خیالی نازک تر از گل های بجنورد کوچک تر از این آب و خاکم با بودنم اینجا ، بزرگم مادر بزرگم دشت گل هاست بابا امان ، بابابزرگم بابایم اینجا آسمان است اینجا زمینش مادر من داداش بش قارداش هستم اترک به جای خواهر من پشتم به آخورداغ گرم است دل داده بجنورد هستم من باغچق را دوست دارم آز آب و خاکی کرد هستم یحیی علوی فرد ---------------------------------------- آلاداغ : کوهی در جنوب بجنورد بابا امان : دره ای سرسبز و تفریحی در شرق بجنورد بش قارداش : چشمه و مکان تفریحی در جنوب بجنورد اترک : رود اترک آخورداغ : کوهی در شمال غربی بجنورد نزدیک به روستاهای لنگر و باغچق باغچق : روستایی در هشت کیلومتری شمال بجنورد (زادگاه من)
گل را همه می شناسند من شاعرم دوست دارم
من شاعرم دوست دارم
مانند گل ها برویم
چون سار و گنجشک و بلبل
حرف دلم را بگویم
یک هدیه آسمانی ست
بلبل مترجم ندارد
چون که زبانش جهانی ست
حرف دلم را بفهمند
با هر زبانی که هستند
هر جای دنیا بفهمند
سلمان نماد من و توست سلمان نماینده ماست سهم من و توست از عشق دیروز و آینده ماست امروز ما نسل سلمان باید به پایش بمانیم یک بار دیگر بیایید حرف دلش را بخوانیم او رفت تا ما بمانیم همواره در راه خورشید می آید از سمت مشرق یک روز همراه خورشید او ماند بر قبله خود او رفت سمت مدینه او دل برید از زمانه همواره در این زمینه امروز ما مثل سلمان از اهل بیت خداییم پسوند نام من و توست سلمان امروز ماییم
دنیای ما محتاج پروانه ست با بودن پروانه ها زیباست من مطمئنم حرفهای او زیباترین آواز این دنیاست هرچند آنها ساکت و آرام در باغ می گردند و می بویند حس می کنم حرف دل خود را روزی به مردم نیز می گویند حس می کنم پروانه ها روزی مثل قناری شعر می خوانند پروانه ها هم درد دل دارند پس تا ابد ساکت نمی مانند سروش نوجوان / مهر ????
این جوان کیست که گل صورت از او دزدیده است سیزده بار زمین دور قدش چرخیده است رو به سرچشمه ی زیبایی ودریای وفا ماه از اوست که اینگونه به خود بالیده است خاک پرسید که سرچشمه ی این نور کجاست؟ عشق انگشت نشان داد: که او تابیده است پیش او شور شهادت ز عسل شیرین تر آسمان میوه ی احساس ز چشمش چیده است گرچه هفتاد و دو لاله همه از ایل بهار باغ سر سبز تر از او به جهان کی دیده است؟ اسب آرام رها کرد گلی را در خاک کربلا دید که ماهی به زمین غلتیده است کاروان عزم زیارت چو کند بر خیزید دل من مانده ترینی که همه لنگیده است